محمد بن حسين البيهقي

1059

تاريخ بيهقى ( فارسي )

وجه : بفتح اول و سكون دوم طريق و روى و راه - معنى جمله : براى اين كار روى و راهى تعيين توان كرد ( 11 ) - يك‌سوارگان : يكه‌تازان و نيز بمعنى سوارانى كه در لشكر صاحب رتبه نباشند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 945 شمارهء ( 16 ) ( 12 ) - خليفه : نايب و جانشين ( 13 ) - گردن‌كش‌تر : دليرتر و قوىتر ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 621 شمارهء ( 12 ) ( 14 ) - امير غلامان : سالار و فرمانده چاكران زرخريد و خاصه پادشاه ( 15 ) - اذا . . . : چون خداوند چيزى را بخواهد ، اسباب آن را فراهم فرمايد ص 951 ( 1 ) - با تعبيهء تمام : با آراستگى كامل جنگى و آمادگى ( 2 ) - چندان بود : آن‌قدر وقت گذشت ( 3 ) - شوخى كردند : گستاخى و دليرى نمودند ( 4 ) - دفع : بفتح اول و سكون دوم از خود راندن و دفاع كردن و دور كردن ( 5 ) - از تاب باز شده : صفت مركب ، دفع موصوف - يعنى سست و وارفته شبيه به نخى كه تابش واشده باشد ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 6 ) - آويزان آويزان : زدوخورد كنان يا جنگ و آويز كنان ( 7 ) - بگريختگان : فراركردگان ، صفت جمع ، غلامان موصوف - مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشته‌اند : باء باصطلاح ( در بگريختگان ) زينت يا تأكيد است نه حرف اضافه كلمه صفت بعد از صفت است ( 8 ) - همبر : همراه و قرين ، صفت تركيبى مركب از هم پيشوند شركت و بر اسم بمعنى پهلو و كنار ( 9 ) - خلل كرده : آسيب ديده و گزند يافته ، جملهء حاليه بحذف « بود » ( 10 ) - از كار بشده‌ام : از كار افتاده‌ام و وامانده ( 11 ) - كار : جنگ و پيكار ( 12 ) - نظاره مىكردند : بفتح اول تماشا مىكردند ( 13 ) - چيره‌تر : مستولىتر و غالب‌تر ( 14 ) - معنى جمله : بزرگان و سران به همراه سلطان سخت جنگ مىكردند ( 15 ) - به نيرو : سخت و شديد ، متمم قيدى ( 16 ) - معنى دو جمله : به روشنى آفتاب مسلم شد كه سلطان را تسليم خصم خواهند كرد ( 17 ) - قماش : بضم اول متاع و كالا از هر جنس ( 18 ) - بريده آمد : پيموده شد و طى كرده آمد ( 19 ) - بىترتيب : پريشان و نابسامان و نامنظم ( 20 ) - دل‌شدگان : جمع دل‌شده بمعنى غم‌زده و پريشان و مضطرب ( 21 ) - نوميد شده : مأيوس گشته ، جملهء حاليه بحذف « بودند » بقرينهء حالى ( 22 ) - آغازيدند : شروع كردند ( 23 ) - راست كردن : فراهم آوردن ( 24 ) - جنيبت : بفتح اول و كسر دوم يدك و كتل ( 25 ) - پدرود كردن : بكسر يا فتح اول و سكون دوم و ضم سوم بدرود كردن بمعنى وداع و ترك چيزى گفتن ( 26 ) - تجلد : جلدى و چالاكى نمودن يا بتكلف چابكى كردن و اظهار قوت - معنى جمله : جز تجلد چاره‌اى نداشت ( از تجلد يعنى بدل تجلد ) ( 27 ) - مىكرد : تجلد مىكرد ، حذف جزء اول فعل مركب به قرينه اثبات آن در جملهء پيش ( 28 ) - همين : شايد چنين ، يا : همچنين ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )